اندر حکایات خاموشی برق...گرما...چای...مکالمه تلفنی...چای دم کردم ریختم تو فنجان،عطیه زنگ زد، صحبت میکردیم ، برقها رفت.درحین صحبت با عطیه نگاهم افتاد به فنجان چای و دیدم وقت خوردنشه، چای را خوردم.جزئیات بیشتر درباره اندر حکایات خاموشی برق...گرما...چای...مکالمه تلفنی...عطیه، ساعت، گفتم، گوشیم، گرمامن و عطیه متفق بودیم که تنها یه ایرانی میتونی تو این گرما چای بخوره و بهش بچسبه، عطیه گفت: چندروز پیش میخواسته در همین مورد گرما و چای یه پست بنویسه و خاطره شو تعریف کرد.جالبه عطیه چای داع میخوره گفت: سا
برچسب:
نویسنده: بهار کاشانی
تاريخ: سه
شنبه
6 مرداد
1405 ساعت: 1:21